عمو احمد آروم بخواب دیگه!
یه پشتیبان از ما (من و مامانم و خواهرم) کم شد…عمو احمد عموی واقعی خودم نبود. یه جورایی عمو خوندم بود. اما از یه عموی واقعی چیزی کم نذاشت. کاری که پدرم نکرد عمو احمد برای من و خواهرم انجام داد. رک بخوام بگم یعنی پدرم لیاقت انجام دادنش رو نداشت و نخواهد داشت تا زمانی که بمیره.
زمانی که دیپلم گرفتم، کار پیدا کردم، دانشگاه رفتم و حتی تازگیا که کارشناسی قبول شدم، فقط عمو احمد بود که بجای پدر بی لیاقتم بهم تبریک بگه و به اندازه یه پدر واقعی خوشحال شد… مگه من از پدر چی می خوام؟ همیشه که پول نیست نیاز آدم. نیاز عاطفی مهمتره تا نیاز مالی. اما پدرم دریغ کرد و رفت سوی زندگیه خودش. خوش باشه!
از ۶ سالگیم به بعد، تا الان که پدر نداشتم فقط عمو احمد بود که میدونست من چند سالمه، کلاس چندمم، چی کار میکنم، چی میخونم و …نه پدر خودم. حتی مطمئنم پدر خودم اگه منو تو خیابون ببینه عمرا منو بشناسه. همینطور که ۶ سال پیش پدیده رو دید و نشناخت وقتی تو خیابون دید.
این مدت که عمو مریض بود، مخصوصا این ۲ ماه آخر که دیگه از کمر به پایین فلج شده بود حاله نرگس خیلی براش زحمت کشید. روی همشون فشار بدی بود اما روی خاله بیشتر بود.
امروز که داشتن عمو رو میذاشتن تو خاک اصلا باورم نمیشد که دیگه عمو نیست. هنوزم باورم نمیشه که از این به بعد باید با کی کل کل کنم سر اینکه بابام چون پدرمه باید در موردش خوب فکر کنم؟!..صداش تو گوشمه که چطوری حرف میزد.
عمو جون خیلی زود رفتی. اینو بدون خیلی دوست داشتم و دارم همیشه. آروم بخواب از این به بعد.
اخطار جدی: هر کی بخواد تو نظر دونی، نظری در مورد پدرم بده و بخواد بالای منبر بره و تیریپ نصیحت برداره، جملش رو پاک میکنم!
17 پاسخ به “عمو احمد آروم بخواب دیگه!”
فوریه 15th, 2009 at 10:05 ب.ظ
یکشنبه 27 بهمن1387 ساعت: 22:5
سلام خواهر نبودی دلم برات تنگولیده بود خوبه اومدی
آبجی تسلیت میگم آخ چرا اونایی که خوبن زود میرن؟خدا بیامرزتش
من حالم از نصيحت به هم ميخوره پست بعدی من درباره بابامه الان ثبت موقته بی شباهت به اینی که گذاشتی اینجا نیست درسته پیشمونه ولی….
فوریه 15th, 2009 at 10:15 ب.ظ
یکشنبه 27 بهمن1387 ساعت: 22:15
قضیه شنا که پرسیدم تو پروفایلت خوندم ورزش مورد علاقه ات شناست منم که عشق شنا فضولیم گل کرد ببینم در چه حدی(البته عمرا به من که نمیرسی)
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
آبجی خودتو خیلی دست بالا گرفتی…بزن گاراژ
(فک کن! چه آدم بدی شدم یهو!!!!)
فوریه 15th, 2009 at 10:41 ب.ظ
یکشنبه 27 بهمن1387 ساعت: 22:41
سلام خواهر…من اصلا عادت ندارم واسه از دست دادن یه عزیز به کسی تسلیت بگم…چون اون عزیز منرده….زنده است و به زندگی خودش ادامه میده…اما یه جای دیگه…..عمو احمد کنار تو و همراه توئه….چشم دل بگشا تا عمو احمدت رو ببینی….همون طور که برادر من کنارمه….گاهی دلمون هم تنگ میشه براشون….ولی چاره ای جز سرزدن به مزارشون نداریم….دل کندن از همچین آدمی بال و پر می خواد که تو حتما نداری و نمی تونی….و چه خوب که نمی تونی….نتوان…
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
آره اینو میدونم که کنارمون هستن. اما متاسفانه ما آدما فقط عادت کردیم که اگر کسی رو دیدیم پس کنارمونه. اگر ندیدیم نیست.
فوریه 16th, 2009 at 12:36 ق.ظ
دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت: 0:36
میخواستم برات عکس یه آدمکو بذارم که سیاه پوشیده و داره میزنه تو سر و صورتش ولی بلاگفا همچین آدمکی نداره. میخواستم خودم سیاه بپوشم و بزنم تو سر و صورتم که دیدیم خودم این امکاناتو ندارم. خواستم بهت بگم که خودت سیاه بپوش و بزن تو سر و صورتت که دیدم وقتی تو از همه میخوای که روز مرگت (زبونم لال) سفید بپوشن و گریه نکنن پس از تو هم انتظاری نیست که واسه عمو احمد این کارو بکنی.
پس به خاطر اینکه میترسم نکنه آرزوی تسلی دادنم به شما و خونوادتون مصنوعی بشه و نتونم در مورد شخصی که حتما برای تو بزرگ بوده حق مطلبو ادا کنم. پس فقط آرزوی صبر واسه شما میکنم. و همینطور ابراز خوشحالی بابت اینکه هنوز هستن کسانی که وقتی فوت میکنن حداقل یه نفر اون رو مرد بزرگی میدونه و حتی مرگش هم براش با شکوهه. وگرنه زنده بودن در حین دوری از عزیزان هیچ خوش طعم و شکوهمند نیست. ایشالله که خونوادتون و به خصوص خاله محترم شاد باشن.
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
lممنون ازت
فوریه 16th, 2009 at 3:15 ب.ظ
دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت: 15:15
راستش من اصلا بلد نیستم با کلمه های قلبمه سلمبه تسلیت بگم…. میدونم از دست دادن کسی که به اندازه ی همه ی دنیا واست عزیزه چقدر دردناکه…. با همه ی وجود بهت تسلیت میگم عزیزم….
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
ممنون ازت
فوریه 16th, 2009 at 11:36 ب.ظ
دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت: 23:36
سلام
نمی دونم اگه عکسشون نبود
با این لبخند
باز هم گریه م می گرفت یا نه
حیفه اینجور آدم ها نباشند
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
ممنونم
فوریه 17th, 2009 at 10:44 ب.ظ
سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت: 22:44
خواهر چه طوری اوضاع ردیفه؟؟
فوریه 18th, 2009 at 11:35 ق.ظ
چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت: 11:35
خواهر برادر مبین نبینه غمت رو…..زودی برگرد که جایت بسی خالی است(به جون خودم!)
فوریه 18th, 2009 at 6:12 ب.ظ
چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت: 18:12
عمو احمد رفت،خداش که نرفته پریا جان…
امیدوار باش
خدا گر ز حکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری
برای عمو احمدت آرزوی آرامش و آمرزش میکنم…
خدایش بیامرزد
فوریه 18th, 2009 at 6:14 ب.ظ
چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت: 18:14
آبجی به جون برادر مبین جات خالیه
فوریه 19th, 2009 at 9:47 ب.ظ
پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت: 21:47
متاسفم
فوریه 19th, 2009 at 9:51 ب.ظ
پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت: 21:51
فکر می کنم برای اینکه عکس رو آپلود کنی بهتره از سیات زیر استفاده کنی. تاینتی پیک گاهی فیلتره. مثلن اینجا توی اصفهان که هستم هیچکدوم از عکس هات بالا نمی یاد پپری جان.
پپری بازم متاسفم.
http://www.gigaimage.com
فوریه 19th, 2009 at 11:26 ب.ظ
پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت: 23:26
فوریه 20th, 2009 at 3:18 ب.ظ
جمعه 2 اسفند1387 ساعت: 15:18
خواهر جون خونه بی تو رنگ و بویی نداره خدا وکیلی…..جات بسی خالیست….مراقب خودت باش از دست نری…..
فوریه 20th, 2009 at 6:26 ب.ظ
جمعه 2 اسفند1387 ساعت: 18:26
خواهر ما نگرانتيم
فوریه 21st, 2009 at 4:09 ب.ظ
شنبه 3 اسفند1387 ساعت: 16:9
سلام
تسلیت میگم، غم آخرت باشه
فوریه 21st, 2009 at 7:27 ب.ظ
شنبه 3 اسفند1387 ساعت: 19:27